

قربونت برم عزیزم

مثل تولد یکسالگیت توی دومین تولدت هم وسط جشن خوابیدی

مهمونات طاقت نیاوردن و اومدن بیدارت کردن

سارا و مبین (پسر دائی)

از راست : مبین ، محمد ، سارا ، روشنک

نمای بسته کیک کفشدوزکی




قربونت برم که شمعت رو خودت خاموش کردی

ببین چه ذوقی کرده از خاموش شدن شمعها


و تو آمدی
و
خانه را پر از شور کردی
و تو آمدی
و
و آسمان رنگ دیگری گرفت
و تو آمدی
و
عشق معنا یافت
و تو آمدی
در یک روز پائیزی
در سرزمینی بهشتی
پا روی زمین گذاشتی
بی صدا و آرام
تو
ای هدیه الهی خانه کوچک ما
تو مهمان بهشتی خانه مائی
و ما
میزبانانی نه چندان خوب
این ساعتها برای من تداعی کننده بهترین روز زندگی من است آنگاه که می اندیشیدم با خود که تا ساعتی دیگر تو را در آغوش خواهم کشید بدون هیچ فاصله ای ، تو را در آغوش خواهم کشید آنسان که دریا آب را ، آن سان که زمین خاک را ، آنسان که آسمان باد را .....
و تو آمدی
(("" ساعت 9 و 25 دقیقه روز شنبه 17 آذر سال 1386 در بیمارستان نیمه شعبان شهر ساری "" با وزن ۴ کیلو و قد ۵۲ سانت دختری به دنیا آمد که شد تمام زندگی ما ))
در این روز زیبا علاوه بر شادی مضاعفی که در قلبم دارم تنها می توانم برایت دعا کنم به درگاه کسی که تو را از او هدیه گرفتم ؛ از او بخواهم این گل زیبای بهشتی را عاقبت به خیر کند ، از او بخواهم که به من کمک کند تا بتوانم از تو انسان شایسته ای بسازم نیک و اندیش و نیک آئین ، انسان شایسته ای با کرداری نیک

اولین عکس سارا که ازش گرفتم وقتی آوردنش پیش من توی بیمارستان
عکسهای تولد دو سالگی هم در اولین فرصت می ذارم حتما"
۱
۲
۳
سفارش کیک ، تزئینات ، فشفشه ، کلاه ،تدارک شام ، دعوت دوستان و فامیل و ........
خدا کند چیزی از قلم نیافتد

درست ۲ سال قبل در این روز به من گفتند : دختر زیبایت روز شنبه ۱۷ آذز مهمان خانه ات می شود
چه شوری داشت ، شوق دیدار تو
دلبرکم


امروز دخترم خانم شده
ساعت 6 از خواب بیدار شد ، مامانش رو از خواب بیدار کرد بعد باهاش رفت توی آشپزخونه همش می گفت : ببل ، ببل ؛؛؛؛؛؛ انگاری دلش برام تنگ شده بود ، یه کم که بغلش کردم راضی شد پائین بیاد ، بعدش صبحونه رو آماده کردیم ، بهش گفتم : برو بابا رو بیدار کن ، اون هم تند دوید و اونقدر بابا بابا گفت و توی سر و کله اش زد تا بیدارش کرد بعدش هم اومد و نشست کنارمون و قاشق رو گرفت و شروع کرد به خوردن مربای بهار نارنج ، مربا رو که از جلوش برداشتم قاشقش رو برد توی ظرف خامه و خامه خورد ، خامه رو هنوز نخورده بود که گفت : منیر ، منیر (همون پنیر خودمون )
هشت روز مانده است
هر روز فشارو هر روز انتظار![]()
چک آپ های روزانه ، فشار خون![]()
![]()
دختری که هر روز تپل تر می شد![]()
و
نیامده اسباب خنده ی دکتر ها ( و البته تشویش ما
) را فراهم می کرد![]()
تا جایی که دکتر سونو نام فانتوم را بر او نهاد![]()
فانتوم اضافه وزن ![]()
کسی نمی دانست کی میایی
نیامده نشانمان دادی
که
حدس نازدنی هستی
۹ روز مانده بود
ولی ما نمی دانستیم
