Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers دخترم سارا - عكس
يادداشتهاي مامان و بابا

همين جمعه اي كه گذشت ما دو تا دختر خاله به همراه ِ دو عدد دخترمون كه شديدا" علاقه مند به همديگه هستند و دختر خاله هاي جون جوني ((البته به همراه دو عدد پدر نیشخند)) زديم به جنگل تا از اين روزهاي آخر پائيزي بيشترين بهره رو ببريم كه البته جاي همگي شما خالي ..... حسابي هم بهره برديممممممم

اين هم گوشه اي از شرح ما وَقَع ِ گردشِ پائيزي سارا خانومي به همراه ِ هستي خانومي

                                                       يه بوس ِ كوچولو به من مي دي ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1391ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

جشن پایان سال مهد ِ کودک (سارا و دوستاش در حال ِ اجرای نمایش )

سارا با بچه های مهدش اومدن بندر واسه بازدید

عشق ِ منی

عروس کوشولوی من

جیگرتو بخورم من بغل

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

یه بوس کوچولو به من می دی ؟

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1391ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

عقربه های ساعت نوید فرا رسیدن ساعت 2 بامداد رو می ده و سارا خانم هم با هزار سلام و صلوات راضی شده به خوابیدن ، مدتیه که موقع خوابیدن هی دنبال بهونست که گریه کنه و به هر چیزی متوسل می شه و یکی از اونها که خوب ازش استفاده می کنه عبارت دلتنگی
بهانه ی دیشبش واسه گریه کردن جالب بود
 بهم می گه ؛ مامان من دلم واسه هواپیما تنگ شده یه هواپیمای ِ خوشگل که سوارش شم (حالا همه رو با گریه و اشکای گوله گوله می گه !!!!)
گفتم : وا ، این دیگه چطور دلتنگیه ، چی شده امشب به وسایل حمل و نقل علاقه مند شدی ؟؟؟!!!!
و سارا در ادامه : اصلن من دلم واسه کشتی ، قایق ، کامیون ، ماشین ، اتوبوس ، سرویسه اداره ی شما تنگ شده ، دلم واسه تاکسی هم تنگ شده
و من : چه خوب باشه فردا با هم بریم تاکسی سواری ( اینم یکی از علایق جدید ِ سارا هستا )
امیدوارم وقتی می رم خونه یادش رفته باشه من دیشب چه قولی بهش داده بودم ( کی حال داره تو این گرما با زبونه روزه بره تاکسی سواری اونم بی مقصد معین سبز )

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

يه بوس كوچولو به من مي دي ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

4 سال گذشت از روزی که تصمیم گرفتم برای دختر  ِ عزیزتر از جانم بنویسم ، البته قبل از اینجا هم براش می نوشتم یعنی از همون موقعی که تو راه ِ اومدن به زمین بود واسش می نوشتم ، ولی اینجا با اینهمه دوست خوب و مهربون که چیزهای زیادی ازشون یاد گرفتم یه چیزه دیگسقلب
خیلی خوشحالم از اینکه دوستای خوبی مثل شما دارم و وجودتون خیلی وقتها انگیزه می شه برام تا بیام و بنویسمقلب
به جرات می تونم بگم که دوستای دنیای مجازی من خیلی خیلی خیلی بیشتر از دوستای دنیای ِ واقعی منه و باید اینجا از شما به خاطر ِ وجود و حضور ِ سبزتون تشکر کنم .بغل

 ادامه ی مطلبم رو ببینید ؛ اینها همون  گلهای نازی هستند که همیشه با دیدنشون کلی روحیه و انرژی می گیرم (( البته دوستای من خیلی بیشتر از اینهاست و این فقط یه بخشِش هست ))

                                                       

                                                  یه بوس کوچولو به من می دی ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1391ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

سلام به همه دوستهای خوبم

امیدوارم تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و حالا آماده ی آماده باشید واسه شروع دوباره وبلاگ نویسی

خدایی این چند روز عید بدجور خاک نشسته بود توی این خونه های وبی  ولی از روز 14 به بعد جنب و جوش شروع شد شکر خدا

خب حالا دلم براتون بگه که ما از روز 25 اسفند با پروازرفتیم اهواز ، هوا خیلی خوب بود تو این مدت و برخلافه اینکه همه جا بارونی و ابری بود اونجا هوا کاملا" بهاری بود ، همه چیز خیلی خوب بود ولی بیشتر از ما به سارا خوش گذشت ،وروجک بی ترمز شده بود هر جا می خواست میرفت و هر کار که می خواست انجام می داد ، تو این مدت هم همش دور و بر پسر عموش امیر علی می چرخید و صداش می کرد : نفس ِ من ، یه کوچولو هم بهش حسودی می کرد ولی نمی گذاشت کسی متوجه ی حساسیتش بشه  ، سال تحویل رو رفتیم ایلام خونه ی عمه سارا ، روز دوم عید دوباره برگشتیم جنوب ، یه روز هم رفتیم آبادان و یه چرخی توی بازارش زدیم ، یه روز هم رفتیم بندر دیلم تو استان بوشهر ، خلاصه خوب بود همه چیز ، جای دوستان سبز

روز دهم هم برگشتیم شمال یکی دو روز آخر عید رو هم دید و بازدید های واجبمون رو انجام دادیم و دیگه روز 13 نا نداشتیم جایی بریم ، موندیم توی خونه و تا تونستیم استراحت کردیم .

سارا و پسر عموش امیر علی

تماشای برنامه های شاد و مفرح tv نیشخند

اینم سفره هفت سین ِ دور ِ میدونچشمک

اینم "شیدا "دوست سارا که تو مسیر برگشت تو هواپیما کلی با هم آتیش سوزوندن

یه چند تا از عکسها مونده که یادم رفت برشون دارم فعلا" علی الحساب اینا رو داشته باشین قلب

يه بوس كوچولو به من مي دي ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

دوباره داره بهار میاد ، شکوفه هایی که اومدن تا این نوید رو بهمون بدن که امسال هم داره تموم می شه ، صدای پاش رو می شنوم وقتی از پنجره به حیاط خونه همسایه یا نه .... حیاط خونه ی خودمون نگاه می کنم

خدایی حیف نیست دید نزد خونه ی همسایه رو وقتی همچین درختی خود نمایی می کنه چشمکقلب

این هم شکوفه های حیاط خونمون بغل

امسال هم داره می ره .... سالی که واسه ما از سالهای قبل
متفاوت تر بود ، یه سال با کلی خاطرات تلخ ناراحتو شیرین قلب
امسال هم داره می ره ، هر سال که داره عوض می شه همیشه بغضم
می گیرهنگران ، از همین الآن می دونم که چقدر بغضم سنگینه موقع عوض شدن این سالنگران

سارا اولین جلسه ی کلاس موسیقیش رو رفت ، هر هفته پنج شنبه ها ساعت 11 و نیم قبل از ظهر کلاس داره که با هم می ریم ، تا یه ماه اول من هم باید سر کلاس بشینم تا نحوه ی یادگیریش رو یاد بگیرم تا توی خونه باهاش تمرین کنم ، از دیروز صبح تا حالا پوستی ازم کنده ، نگو و نپرس .... واسش مهم نیست کار دارم یا نه ، اصلا" هم به مهمونهایی که چشمشون به خانم خونه است توجه نمی کنه ، بلز و مضراب دستشه و هی می گه بیا با هم کار کنیم ، مگه نکیسا جون (مربی موسیقیش ) نگفت باهام کار کن زود باش بیا با من تمرین کن .... خلاصه تب یادگیریش بالاست و من نمی دونم کی میاد پایین ، البته اینم بگم که سارا کلا" به انجام کارهاییکه خانم مهدش هم بهش می ده حساسیت و دلهره داره و همش می خواد کاراش رو به موقع و دقیق انجام بده که امیدوارم همیشه همینطور بمونه

این عکس رو می بینین

ساعت یک و نیم نیمه شبه ، رفت وضو گرفت تا نماز بخونه

همیشه ازش می خوام دستاش رو بالا ببره و دعا کنه ......
شاید دعاش بگیرهخیال باطل

تو این روزهای قشنگ اسفندی دعا کنیم تا همه ی حال ها به بهترین حالها تبدیل شه قلب آمین قلب

                                                   یه بوس کوچولو به من می دی ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

جمعه و شنبه ای که گذشت تا تونستیم زدیم به کوه و جنگل و برف بازی ، روز اول با همکارمون و خونواده اش رفتیم ییلاق خودمون و روز دوم رو با هستی جون و مامان و باباش رفتیم سمت کیاسر

جای همتون خالی بود

حالا بشینید به تماشا قلب

اینجا ییلاق ماست ، تابستونها باید بخاری روشن  کنیمقلب

سارای اخموی من قلب قربونه اخمت برم عشقمممممقلب

این هم آدم برفی روز 22 بهمنقلب جهش یافته هست بچم نیشخند

اینم جیگل منقلب

مادررررررررررررر فدات قلب

سارا و دختر خاله اش هستی قلب خوشحال و شاد از درست کردن آدم برفیبغل

*************************************

** دراز کشیده بودم ، اومد کنارم و دستاش رو انداخت دور گردنم و آروم تو چشام زل زد و گفت : خیلی دوستت دارم مامانی خیلی،، منم کلی ذوق کردم ولی خودم رو کنترل کردم و گفتم : دوست داشتن یعنی چی تو می دونی ؟

سارا : یعنی من عاشقتم ، تو عشق منی

 آی من قربونه عشقت برم گلم قلب

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

یه بوس کوچولو به من می دی ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

شنبه ای که گذشت رفتیم و گچ پاش رو گرفتیم ، همش نگران بودم به خاطر اینکه خیلی با پای گچ گرفته راه می رفت یه وقت دکتر نگه پاش خوب نشده و بازم باید توی گچ باشه ولی خدا رو شکر پاهاش خوب خوب بود و دخترم رراااااااااااااااااااااحتتتتتتتت شد قلب

دو هفته ای هست که مامان بزرگ و بابابزرگش از جنوب اومدن پیشمون و کلی به هممون مخصوصا" سارا که عاشقشونه خوش گذشت ، اونها هم فردا با پرواز ساری می رن اهواز قلب

آخرین روزی که دخترم پاش سالم بود و از فرداشناراحت

ا

اینم سارا با گچی که حالا نیست و امیدوارم هیچوقت برنگرده چشمک

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

یه بوس کوچولو به من می دی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

هفته ی دوم هم گذشت فقط یک هفته مونده تا گچ پاش رو دربیاریم

یه مدت لپ تاپمون بستری شده بود حالا برگشته از عمل ، داشتم عکساش رو نگاه می کردم ، گفتم خوبه یه چند تایی عکس از سفر آذر ماه امسالمون به جنوب و تولد کوچولویی که عموش براش گرفته بود بذارم

یه بوس کوچولو به من می دی ؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

یه چند روزی نمایشگاه بودلبخند

با سارا رفتم ولی فقط یه روز بردمش ، این هم چند تا عکس از یک روز حضور سارا خانم قلب هر کی میدیدش می گفت : وای به حالت بعدا" چطور می خوای جمعش کنی با این همه عشوه قلب


فتح علائم رانندگی ، از اینکه همه رو یه جا دیده بود کلی ذوق زده شده بودقلب


خوشحال از گرفتن بسته ی تبلیغاتی قلب


در قطارچشمک

اینم تونل رسالت که سارا قرقش کرده بود ، خیلی غرفه شون خوشگل بود و قشنگ ساخته بودنش قلب

اینم سارا و مرد بزرگ کودکی های ما " دهقان فداکار "

يه بوس كوچولو به من مي دي ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

امروز 7 آذره

و فقط 10 روز مونده تا 4 ساله شدن دخترم

10 روز مونده تا چهار سال عاشقی

4 سال مادرانه و عشق به این مسافر بهشت

مسافره کوچولوی من که حالا ادعای بزرگیش می شه و کلی قلمبه و سلمبه حرف می زنه

10 روز مونده تا این دخنر نازم 1460 روزه بشه

این یکی دو هفته ی اخیر دوربین خاله خانم سارا خانم رو به عاریه گرفتیم تا یه صفایی بدیم به وبلاگ خانم خانمها

سارا و ماهی های خوشگلش که هر شب وظیفه غذا دادن رو به اونها داره

سارا توی حیاط مهدش

برنامه ی عمو قناد که تو ساری برگزار شده بود

اینم سارا خانم ما با لباس فرمش (براتون گفته بودم که به زور رفته توی کلاس پیش آمادگی ها نشستهنیشخند)

لباس نو خریده بود از ذوق اینکه خاله اش لباسهاش رو ببینه پوشیده شون ولی خواب امانش نداد و ....خواب

اینجا هم رفته توی ژست با اون چکمه های قرمزشقلب

بغلقلبماچ

یه بوس کوچولو به من می دی ؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

خداحافظی اهورا و سارا

اینم جشن شروع سال تحصیلی 

*******************************************

یه خبر خوب اینکه بالاخره سارا پسر عمو دار شد و امیر علی خان اومد به دنیا بغلدر تاریخ 1 آبان ، خوش اومدی به دنیا خوشگلم ایشاللاه زیر سایه بابا و مامان سالم و سلامت بزرگ شی و قد بکشی و ما شاهد موفقیتهات باشیمبغل

یه بوس کوچولو به من می دی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1390ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا 

4 روز تعطيلات رو توي خونه مونديم
خورديم و خوابيديم

پارك رفتيم

موگيس كرديم

بعد بازش كرديم خرگوشي بستيم

فيلم بزرگونه نگاه كرديم

كارتون بچگونه نگاه كرديم

آب حوض كشيديم و.........................

از سوي سارا تهديد شديم كه ديگه نريد سر كار ولي چون كارگر نيافتاد تهديدات سركار خانم ، سارا تصميم گرفت وقتي بزرگ شد بره سر كار


سه سال و نيمه هم شددددشيرين زبون ما

خلاصه كه هنوز منتظر همون خبره هستيم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

بعد يه مدت ننوشتن نمي دونم چي بنويسم و چطوري شروع كنم

رفتيم تهران .... هم خونواده رو ديديم ، هم رفتيم نمايشگاه البت بي سارا چون واقعا" نه من و نه آقاي پدر توان در آغوش كشيدن ساراي 20 كيلويي رو نداشتيم ، هم دوروز رفتم ماموريت اداري ، هم بنده بي عقل شدم با جراحي 4 دندون عقل پنهان ، خلاصه بگم وقتي مي رفتيم سارا مريض بود موقع برگشتن من داغون بودم و تازه خوب شدم

همه چيز خوب بود و از همه بهتر ديدن سحر جون  توي نمايشگاه بود كه بهترين قسمت سفرمون بود كه اون هم اونقدر mp3 و تند تند شد كه همش حسرت مي خورم كه چرا بيشتر نتونستيم همو ببينم .....................ايشاللاه دفعه ي بعد يه ديدار حسابي داشته باشيم

الآن هم خدمتتون هستم و دارم گزارش مي دم

روز 29 ارديبهشت جشن پايان سال سارا خانم بود ، بايد ساعت 30/5 اونجا بوديم ، اول لباسش رو تنش كردم و بعد هم دستاش رو لاك زدم و گفتم دستات رو به جايي نزن تا خشك شه ، دو ثانيه نگذشت بهم مي گه مامان بيا پيراهنم رو پاك كن ، وااااي اعصابي ازم بهم ريخت كه نگو ، از طرفي استون نداشتم ، زود دويدم رفتم از همسايه مون گرفتم و اومدم پاكش كردم ولي استون از رو لباس نپريد و انگار لباسش خيس بود ، حالا من هي به خودم فحش مي دادم كه اي كاش لاك هم رنگ لباسش رو مي زدم كه اگه به لباسش هم مي خورد پيدا نبود .... خلاصه مجبور شدم لباس صورتيه رو دربيارم و پيراهن طوسيش رو بپوشونم تنش و بريم ، اونجا هم ازم تحويل گرفتنش و بردنش پيش مربي تا با هم كلاسي هاش تا قبل اجرا  تمريني بكنن

قبل اجرا هم بچه ها كه مامان و باباهاشون رو از رو سن مي ديدن كلي دست تكون مي دادن و بلند بلند باهاشون حرف مي زدن خلاصه اين شعر رو چند بار با حركات موزون دست و بدن دست خوندن


اينم شعري كه بچه ها با هم خوندن
دويدم و دويدم
به آسمان رسيدم
در وسط آسمان
رنگين كمان رو ديدم
دستم رو بردم جلو
رنگين كمان رو چيدم
دويدم و دويدم
به خونمون رسيدم


 پشه  بينش رو نيش زده بينيش متورم شده


بچم تو تب و مريضي رفته واسه عكس يادگاري بيحالي از چشاش پيداست

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

ديروز يه روز خوب بود براي ما

با اينكه وقت دكتر داشتيم و رفتيم اهواز ولي توي يه قرار كوچولو تونستيم آرين جان و مامان مهربونش رو ببينيم كه خيلي بهمون خوش گذشت و از ما خوشحالتر سارا و آرين بودن كه كلي باهم رفيق شده بودند ، توي يه ساعتي كه با هم بوديم كلي با هم بازي كردند و طبق معمول موقع خدا حافظي سارا با گريه هاي هميشگي به خاطر دور شدن از دوستش هممون رو به فيض رسوند ، اميدوارم به همين زوديها ببينمتون .... منتظرتونيم ها

چه راحت دلها به هم نزديك مي شه ، با اينكه تا به حال همديگه رو نديده بوديم و ارتباطمون فقط از طريق نت بود ولي انگار خيلي وقته كه همديگه رو مي شناختيم

اين هم عكسهاي دوتا وروجك توي پارك دولت ، لب كارون

با هزا تا كلك تونستم اين عكس رو ازش بگيرم ، دوستت دارم آريني

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

جاي همتون خالي جشن تولد سه سالگي سارا خانم هم خيلي خوب برگزار شد ، خيلي خوش گذشت ، خوبيش اين بود كه هم بچه هاي همكارام و دوستام اومدن ، اونهايي هم كه بچه نداشتند يه بچه با خودشون آورده بودند بعضي هاشون هم دو تا بچه آورده بودند يعني تولدمون هم واسه بزرگها خوب بود هم واسه بچه ها

شب قبل از تولد هم هر چي با سارا به زبون منطقي گفتيم كه ننه برو حموم ، قبول نكرد كه نكرد صبح هم كه بلند شده بود به هر پوليتيكي كه مي شد باهاش حرف مي زديم ولي قبول نمي كرد بره حمام نه اينكه مريضه ، اين روزها من زياد حمومش نمي دم ، اون روز صبح هم شده بود مثل اين بچه چركولكها و مي خنديد و مي گفت : تولدمه دوستام مي آن ، من حموم نمي رم ، تا اينكه بالاخره مادربزرگه تونست مخش رو تيليت كنه و حمومش بده ، خلاصه خانم طلا از حموم اومد و اول زن عمو و زن دائيش موهاشو يه كوچولو خوشگل كردند و بعدش لباسش رو پوشيد و منتظر مهمونها موند ، قربونش برم با اينكه از صبح دو سري داروي خواب آور خورده بود و از طرفي تب هم داشت اصلا" اذيتم نكرد و حسابي با مهمونهاش مهربون بود و كنار دوستاش مي نشست ، باهاشون مي رقصيد ، خلاصه روز خوبي رو توي ذهنمون به يادگار گذاشت ،

حدوداي ساعت 9 خوابيد تا ساعت 11 شب بعدش هم كه بلند شد تا ساعت 2 نصفه شب با كادوهايي كه گيرش اومده بود كلي بازي كرد


مي بينيد لپهاش از تب چه گلي انداخته قربونت برم مامان


 پرنسس ناز من

باقي عكسها رو مي گذارم توي ادامه ي مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آذر1389ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

توي اين چند روز قند خونمون بالا رفت بس كه كيك خورديم ، توي ماه رمضون كم ناپرهيزي كرديم اين كيك خوردنها كه اساسي هر چي رشته كرده بودم توي باشگاه پنبه كرد

از روز هفدهم تا ديشب سه تا مراسم داشتيم كه زياد بزرگ نبود مراسمها ولي خاطره انگيز بود واسه خودش


این فقط تمرینی بود واسه خاموش کردن شمع و مربوط به هیچ مراسمی نیست

 


سارا و اهورا با کیک تولد من که مامان اهورا زحمتشو کشید و واسم آورد ۱۷ شهريور

 


پير شديم

 

اينم واسه سالگرد ازدواجمونهروز ۲۳ شهريور


اينم سارا و كيك ۶ سالگي مامان و باباش

 


اينم جشن تولد سه سالگي اهوراي دوست داشتني من
نمي شه سارا فوت نكنه شمع ها رو

 


خوشگل من تولدت مبارك
كلت كمري رو دارين كه
آدمو ياد فيلم روزي روزگاري مي اندازه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 شهریور1389ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

مشغول شام خوردن شده بوديم و هنوز غذاها داغ بود سارا يهو دستش رو برد توي غذا ونوك انگشتش سوخت ؛ آخ و واخش رفت توي هوا كه سوختم و سوختم ، ووييييييي مي سوزه ، ماماني فوتش كن ، يخ بيارين دستم مي سوزه ، واااااااااااااااااااااي خدا ، خداي من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه نيم ساعتي كشيد تا آروم شد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 از عشوه اومدنهاي جديدش : مامان ِ من ، عزيز ِ دلم ، عسلكم ، قند عسل ، عزيزم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

هر وقت كه مي ره صورتش رو مي شوره موقع در آوردن دمپايي مس مي كشه ، موقع نماز خوندن كه پايه است اساسي ، چادر كه مي زارم اون هم بايد بزاره ، همه حركات رو انجام مي ده ، هي با زبونش هيش پيش و هيس پيس مي كنه مثلا داره ذكر مي گه تا من مي رم به سجده و سرم رو بلند مي كنم سارا فوري به سجده مي ره ، من هم براي سجده ي دوم به مشكل بر مي خورم .............. نماز خوندن با مهر مشترك رو تا حالا نديده بوديم 

روز پنج شنبه رفتيم آبادان


سارا و اهورا مشغولن

عكسهاي آتليه سارا هم آماده شده ، رو تخته شاسيه ازعكسها عكس گرفتم

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

تعطيلات اجباري اين چند روزه اگه هيچ حسني نداشت يه حسن خيلي خوب داشت اون هم بيشتر پيش هم بودن ما با سارا بود كه خودش كليه  هيچ جا نرفتيم جز خونه آخه وقتي شنبه خبر دار شديم كه 2 روز ديگه تعطيليم ديگه جايي رفتن بي فايده بود با اين فاصله اي كه ما داريم از جاهاي خوش آب و هوا

فقط يه جمله اش يادم مياد
وقتي باباش داشت توتال كور رو استفاده مي كرد رفت بالاي مبل و 1، 2 ، 3 مي شمرد و مي گفت : بابايي حالا نفس عميق بكش

بخشي از عكسها هم مربوط به سارا و دوست جون جونيش اهورا جونيه كه همبازيه خوبيه واسه سارا و البته مامانه عزيزش هم دوست خوبيه واسه من

سگ حاضر در عكسها هم "روبي " سگ اهوراست كه سخت درگير شير دادن به 3 تا توله سگيه كه 5 روز پيش به دنيا آوردشون

IRIMG

IRIMG
از ترس سگه رفته بالای مبل داره یواشکی دید می زنه

IRIMG

IRIMG

IRIMG

IRIMG

۱۷ تیر هم دختر نازم ۲ سال و ۷ ماهه شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

داشتم فکر می کردم ، یادم نمی آد به چی ، همینطور که فکر می کردم خیره شده بود به همسرم (پیش می آد دیگه )

سارا : به بابایی نگاه نکن
من یهو از فکر دراومدم و با تعجب به سارا نگاه کردم
من : پس به چی نگاه کنم
سارا : به سارا جونی نگاه کن
بچم خود شیفتگی مفرط گرفته

عشقش خوردن شیرینی و قنده و ما با ترفندهای مختلف جلوش رو می گیریم ،
بابایی داشت چای می خورد و قند هم کنارش بود
سارا : قند نخوریا

آدامس خور شده در حد تیم ملی ، اگه باشه که اکثرا" نیست  5 تا 5 تا استاد می کنه

همیشه وقتی می رفتیم پارک بادی جرات نمی کرد از شیب سرسره بادی بالا بره ، اون روز که رفتیم شجاعتش گل کرده بود ما دوتایی تشویقش می کردیم و اون هم با هیجان از سرسره بادی بالا می رفت

دو تا شعر جدید هم یاد گرفته بچم که من در یادگیری این شعرها هیچ نقشی نداشتم و فقط حاصل تلاش زن دایی جونی و زن عمو جونی ساراست :

شعری که از زندائیش یاد گرفته و همیشه با خودش می خونه :
یه روزی یه آقا خرگوشه       رفت خونه ی بچه موشه
موشه پرید تو سوراخ           خرگوشه گفت آخ
پاشو پاشو کارت دارم          من خرگوشم و بی آزارم
کاریت ندارم ، دوستت دارم ، کاریت ندارم
اینقدر دقیق و خوب این شعر رو می خونه که آدم حض می کنه

حالا شعر زن عمو خانم که سارا ناقص حفظش کرده :
دختری دارم شا نداره      تو خوشگلی تا نداره
نمی دمش    نمی دمش  پیرهن تنش اطلس باشه
شاه میاد     نمی دمش
این هم از ترانه خوندن سارا خانمی

توی غرفه ژاپن توی نمایشگاه کتاب اسم ها رو به ژاپنی بر می گردوندند این هم اسم و فامیل دخملی من

اینم سارا در حالات مختلف(عکسها مربوط به سفرمون به تهرانه)


سارای ناراحت


سارای متعجب


سارای شاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

ساعت یک نصفه شبه و همه تمهیدات لازم واسه خوابیدن فراهم شده
سارا : مامان آداس بده(آدامس)
من :
سارا : آداس می خوام
من : باشه توی اتاقت بمون تا برم واست بیارم(واسه اینکه نفهمه جای دقیق وسیله ها کجاست مجبورم مجابش کنم که توی اتاقش بمونه)
و بالاخره یک عدد مامان با یک آدامس بالای سر سارا که مشغول cd نگاه کردنه ظاهر می شه
سارا بعد خوردن آدامس ناغافل قورتش داد
من : سارا آدامسو نباید قورت بدی وقتی خوردیش بنداز توی سطل آشغال
سارا : کلات بده ( شکلات )
من :  اینو دیگه اصلا" بهت نمی دم
بعد از 5 دقیقه اصرار باز مامان با یک عدد شکلات ظاهر می شه
سارا بعد خوردن شکلات : مامان اوباره (دوباره) کلات بده
من که می دونم اصرار فایده نداره بدون هیچ مقاومتی دومی رو هم آوردم
سارا بعد خوردن دومین شکلات : مامان کلات
من : تموم شد
سارا : بی اینج بده ( برنج بده)
من : الهی بمیرم بچم گرسنشه
فوری رفتم غذایی که داشتم رو گرم کردم  و سارا زیر نور چراغ خواب غذا خورد و فوری بعدش خوابید  



اون روزی رفته بودیم پارک که یه عروس دومادی رو دید که داشتن می رفتن توی آتلیه نزدیک پارک  ، وقتی اومد خونه خودش رو این شکلی کردو با خودش می خوند : عروسیه عروسیه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

این بعضی از جملات سارا ست (گفتم بد نیست بنویسمشون)

-سارا جونی رو بزار رو تختش(خودش به خودش می گه "جونی")
-من نمی آم خونه
-این مال ساراست
-سفره  بده شام بخوریم
-بریم باشگاه ارزش کنیم
-گوشی بده عکس بگیرم
-آننگ بزار برقصیم
-نی نی جیش داره( منظورش عروسکشه)
-من خوابم می آد پا می خوام (یعنی منو بزار روی پا هات لالایی بخون تا بخوابم )
-موهام باز کن ( وقتی می خواد برقصه می گه موهام رو باز کن تا عشوه بیام)
-لباس خوشگله رو بده ببوشم ( همیشه دوست داره توی خونه لباس مهمونی بپوشه)

رفت توی اتاقمون تا به وسایل روی میز توالت دست بزنه (من اصلا متوجه نشده بودم ) داشتم وارد اتاق می شدم که یهو دوید اومد جلوم و گفت : به داروی بابایی دست نزنیا


قربونت برممممممممممم من


سارا توی اداره

 بعدا" نوشت : یه مطلبی در مورد خواب شبانه خوندم گقتم بد نیست مامانهای شب بیدار بخونن ، متنه توی ادامه مطلبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

روز سه شنبه بهو یه ماموریت برام پیش اومد واسه تهران ، برای همین عصر سه شنبه من و سارا شال و کلاه کردیم و اومدیم تهران و عصر جمعه برگشتیم
سارا و مبین توی این سه روز کلی با هم بازی کردن و آتیش سوزوندن ، همه چیز خیلی خوب بود ،  پدر جون و مادر جون و خاله هم اومدن و اونها رو هم دیدیم
یه چیز خیلی خوب این سفر این بود که تونستم توی مهمونی تولد دوست دوران دبیرستانم هم شرکت کنم

موقع خداحافظی سارا قبول نمیکرد از مبین جدا شه ، واسه همین ما پولیتیک زدیم و از هم جداشون کردیم من هی بهش می گفتم مبین داره می آد اون هم باورش شده بود و چند باری برگشت و به من گفت : بریم پیش دائی
من گفتم : اونا دارن از اون طرف می آن
خلاصه ما سوار هواپیما شدیم وقتی سارا نشست سر جاش رو به من گفت : مبین کجاست
گفتم : مبین اون پشت نشسته
سارا : پا شم برم بالا مبین  ببینم
بعد هم اومد ایستاد روی صندلی تا پشت رو ببینه
سارا : مبین پشت هوا میا رفت
من : سارا مبین رفت خونشون
سارا : مبین نره خونشون ، من برم خونه مبین
بعد هم شروع کرد به نق زدن که خانم مهماندار با شکلات اومد و سارا هم آروم شد
 وقتی هواپیما می خواست بشینه سارا متوجه کم شدن ارتفاع شد و از اونجائیکه تمام مدت توی بغل من نشسته بود و کمربندش رو نبسته بود و مدام در حال دید زدن از توی پنجره بود رومی کنه به من و می گه : مامانی داریم می افتیم
من :  نه داریم می شینیم روی زمین
سارا : بیافتیم پیش بابایی
من : نه داریم فرود می آیم
سارا (با صدای بلند): افتادیممممممممممممممممم
خدا رو شکر هم موقع رفت و هم برگشت هواپیماش ایر باس بود وگرنه با موج های منفی که سارا می فرستاد مطمئنا" با سر می خوردیم به زمین


رستوران تشریفات - پارک چیتگر - شام دعوت دوست عزیزم بودیم


پارک محوطه خونه خان دائی


سارا در حال سنگ بازی


سارا و مبین


گیتاریست بزرگ : مبین خان


زود باش موهامو خشک کن پسر دائی


صبح جمعه ۲۷ فروردین - پارک لاله


جینگولکها



از اونجائیکه ما اینجا باید همیشه آب آشامیدنی رو از مغازه بخریم واسه سارا جالب بود که از شیر آب آب بخوره

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست ، خدا رو شکر که بهار ما تا حالا که خوب خوب بوده چون همش سفر بود و گشت و گذار
امسال سال تحویل رو خونه خودمون بودیم خیلی خوب بود ، سه تایی کنار سفره هفت سین نشستیم و با سال 88 خدا حافظی کردیم و اون رو به تاریخ زندگیمون سپردیم

سفر ما از روز دوم عید شروع شد و تا روز 10 فروردین ادامه داشت ؛ شهر زیبای بوشهر با معماری زیبا و ساحل خاطره انگیزش ، بندر عباس با ساحلهای سنگی به یاد موندنی ، جزیره قشم با مردم خونگرم  و جنگلهای حرا و جزایر و ساحل نازش ، کرمان با اونهمه جاهای تاریخی و بازار قدیمی و شیراز وصف ناشدنی با اون بوی بهار نارنجش و کلی جای دیدنی ،........ این روزهای اول سال ما رو پر کردن از خاطره

 


 هفت سین ما


سارا پای سفره هفت سین


بوشهر و بادبادک بازی


غروب بوشهر


موزه مردم شناسی بندر عباس


پاساژ زیتون بندر عباس


نقش حنا - قشم


جزایر ناز - قشم


شن بازی در سواحل ناز قشم


کاروانسرای گنجعلی خان کرمان


باغ شاهزاده ماهان ِ کرمان


موزه هنرهای معاصر کرمان


حیات خانه زینت الملوک قوام - شیراز

 
سفره خانه سنتی گنجعلی خان مشغول خوردن فالوده مخصوص


مسجد جامع کرمان

 
سارا منتظره تا بابایی یه جای پارک خوب پیدا کنه تا بریم ارگ کریم خان رو ببینیم


رستوران شرزه شیراز


ارگ کریم خان


سیاه چادر بختیاری



شقایق های سرخ در گندمزار - گچساران

شهر ها و استانهایی که از اون گذشتیم :

ماهشهر و هندیجان (استان خوزستان)
بندر دیلم – بندر گناوه – برازجان – بوشهر – خور موج – بندر دیر – بندر کنگان – عسلویه (استان بوشهر )
پارسیان(گاوبندی) – بندر لنگه – بندر خمیر – بندر عباس – قشم – حاجی آباد( استان هرمزگان )
سیرجان – بردسیر – کرمان – ماهان (استان کرمان )
نی ریز – استهبان – سروستان – شیراز (استان فارس)
گچساران (استان کهکیلویه و بویر احمد)

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 



می بینید گلها رو اینجا هوا اینقدر خوبه که گلها اینهمه قد کشیدند


این هم یه نمای دیگه از اسفند ماه خوزستان


این هم اثر هنری از مامان


باور کنید اینجا اسفنده و زمستون


اینم یکی دیگه


مامانی این شکلی- سارا این شکلی


گشنگی امانشو بریده بچم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

روز پنجشنبه  22 بهمن ساعت 3 بعد از ظهر با پرواز هواپیمایی کاسپین و هواپیمایی از نوع توپولوف از اهواز پریدیم و روز پنجشنبه 29 بهمن با قطار فوق العاده از تهران اومدیم اهواز
با اینکه خیلی دوست داشتیم بابایی هم باهامون باشه ولی به دلیل جابه جایی بابایی توی اداره و بیشتر شدن مسوولیتش اون نتونست باهامون بیاد
خونه دایی خیلی به سارا خوش گذشت ، صبح تا غروب بازی کردن با مبین جون و آتیش سوزوندن

بهتره کمتر حرف بزنم و بریم سراغ عکسها

کادوی سارا واسه تولد مبین

ورودی پارک ملت

مبین راننده قطار و سارا کمک راننده



این مامانی ولم نمی کنه بابا بزار یه چیزی بخورم


پارک تهرانسر

مبین و هستی(پسر دایی و دختر خاله سارا )

قطار برگشت

مثلا" می خواد من ازش عکس نگیرم


سارا و کادوی تولدش از طرف عمه بزرگه

************************************************

یه اتفاق خوبی که توی مسافرتمون افتاد دیدن دوستهای دوران دبیرستانمه که یه ده سالی ندیده بودمشون یه شب با نی نی هاشون اومدن خونه داداشم و چهار تایی به یاد اون دوران کلی کیفور شدیم


کسری ، سارا ، درسا ، مبین( قابل ذکره که مامان مبین از دوستهای دوران دبیرستانمه)

 


کسری و سارا

**********************************************

پ.ن : مبین جون هم وبلاگدار شده اینم آدرسشه :

  


 http://mobin83.blogfa.com


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 


قربونت برم عزیزم


مثل تولد یکسالگیت توی دومین تولدت هم وسط جشن خوابیدی


مهمونات طاقت نیاوردن و اومدن بیدارت کردن


سارا و مبین (پسر دائی)


از راست : مبین ، محمد ، سارا ، روشنک


نمای بسته کیک کفشدوزکی


قربونت برم که شمعت رو خودت خاموش کردی


ببین چه ذوقی کرده از خاموش شدن شمعها

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 


وقتی دختری هوس قدیمها رو می کنه و سوار روروکش می شه(خیلی وقته جمعش کردم ازم خواست از کمد درش بیارم )


بابا قرمزته

درخواست :
در مقابل خواستهای نامعقول بچه ها باید چیکار کرد
وقتی لج می کنه واقعا" کلافه می شم باید چیکار کنم
دوستای خوبمعاجزانه ازتون درخواست راهنمایی می کنم
شما  در چنین مواقعی چه رفتاری از خودتون نشون می دینطوری که اون احساس نکنه که هر وقت که بخواد میتونه خواسته هاش رو عملی کنه 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 


سارا ورودی باغ مرکبات


دارم واسه خودم پرتقال می چینم " منو دست کم نگیرین "


دیدی تونستم بچینمش "گفتم که منو دست کم نگیرین"


اینم درخت پرتقال


سارا خانم موسیقیدان مشغول هنر نمایی در عروسی


اینم کفش های سارا خانم که از شمال خریده


توی هواپیما مسیر برگشت


اینم عکس سارا که به مناسبت روز کودک در روزنامه چاپ شده بود (با تاخیر به دستمون رسید)

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 


امان از دست قطره آهنکه مرواریدهای دخترم رو سیاه کرده


ورودی مسجد وکیل قربون ژستت برم من


پارک بازی سرپوشیده پاساژ " ستاره فارس"


اشتیاقی که برای راه رفتن توی تخت جمشید داشت رو واسه هیچ جا نداره ، تمام مسیر رو همپای ما راه رفت 



دروازه قرآن

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

برنامه ای برای رفتن به مسافرت نداشتیم ، ولی با اومدن عید فطر و تعطیلی 2 روزه اینجا ، صبح روز یکشنبه راه افتادیم به سمت شیراز ،
حالا دیگه کلکسیون شهرهایی که سارا توی نیمه اول 1388 به اونجا ها رفته کاملتر شده ، اسم شهرها زیاده ؛ استانهای : مازندران ، گیلان ، خراسان ، اردبیل ، تهران ، فارس ، بوشهر(گناوه)
اینم عکساش


<# FILE_TAGS #>
سعدیه شیراز

<# FILE_TAGS #>
تخت جمشید

<# FILE_TAGS #>
باغ جهان نما - سارا با این کوچولو که اسمش صدرا س حسابی دوست شده بود - با هزار کلک از همدیگه جداشون کردیم ، گریه می کردن چه جور - وای به حال ما با ابن بچه های ورپریده

<# FILE_TAGS #>
تمام سنگها و خشتهای این سرزمین مقدسند و قابل ستایش ، اینجاست سرزمین پدری

"اگه اینتر نت اجازه بده بقیه عکسها رو می ذارم "فعلا که

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

- کافیه تا بهش بگیم :  " سارا نکن " که سارا بزنه زیر خنده و همون کار رو تکرار کنه و منتظر می مونه تا باز بهش بگیم " نکن " که باز بزنه زیر خنده و باز هم تکرار
- اصلا خوشش نمی یاد ما بشینیم پای تلویزیون و فیلم ببینیم ، دستمونو می گیره و کشون کشون می بره توی اتاقش و مجابمون می کنه که بشینیم و cd های اون رو ببینیم
- اگه چیزی بهش بدم که بخوره ، دلش نمیاد که تنهایی بخوره ، ظرفشو می گیره دستش و میاره از خوراکیهاش توی دهن ما هم می ذاره ، ما هم با زبون روزه باید یه جوری خوراکی رو از دستش بگیریم و ادای خوردن رو دربیاریم که یهو دلش نشکنه
- یه چند روزی بود که انگشتر بابایی گم شده بود ، ما دیگه از پیدا کردنش نا امید شده بودیم و خیلی هم غصه دار تا اینکه سارا دیشب انگشتر به دست اومد پیشمون ، هر چی بهش گفتیم : از کجا پیدا کردیش ؟ می گفت : هوممممم
- چند روزیه عاشق خوندن کتابهای تخصصی ما شده 5 ، 6 تایی از توی کتابخونه ور میداره و می شینه کنارشون ، حالا نخون کی بخون
- در کمد لباسشو باز می کنه و دست می ذاره روی لباسهای مورد علاقه اش ، الآن چند روزه که اکثر اوقات توی خونه با لباس مهمونی می گرده
- همه اجزای بدنش مثل : چشم ، مو ، گردن ، گوش ، لب ، دندون ، دهن ، لپ ، شکم ، دست  ، پا رو به تفکیک می شناسه و نشون می ده
وقتی بهش می گم : خوشگل من کیه ؟       می گه : مننننننننننننن

<# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

سارا خانوم با لباس و کفش عمو کوچیکه که تازه خریده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

<# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

برگرفته از کتاب جینگی لی ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

يه سفر خوب تابستوني به شمال و مشهد ، سارا براي اولين بار بود كه مشهد مي رفت ، دخترم توي همه ي طول سفر آروم بود و خدا رو شكر صلا اذيتمون نكرد ، تنها چيزي كه اذيتش مي كرد اين بود كه به خاطر سفر و مشكلاتش يه مقدار برنامه تغذيه اش به هم ريخت ، واسه همين دخترم يه مقدار وزن كم كرد ، در كل همه چيز خوب بود

اينها هم بعضي عكسهاي ساراست كه توي اين مدت گرفته


اين عكس سارا خانومه كه وقتي رفتيم شمال توي آتليه گرفته


اين هم زمانيه كه خانومي مي خواست توي مشهد عكس يادگاري بگيره و همش در حال بازيگوشي كردن بود


سارا خانوم توي يه خونه قديمي كاهگلي توي كوه


روي ايوون خونه پدر جون  توي دل كوه - هوا اينقدر سرد شده بود كه شب بخاري روشن كرديم


اينجا مي خواد با اردكهاي ناز نازي بازي كنه


اينجا تصميم گرفته به جاي بازي با اردكها با اونها گفتمان كنه


سارا با حوله تن پوشي كه از مادر جون هديه گرفته


بابلسر - دريا


وقتي سارا خانم با حجاب مي شود


پستونكش توي دست عروسك سيب زميني گير كرده بود و سارا هم به دليل اعتياد شديد به اون به سختي اون رو مي مكيد


فيروزكوه


پارك ارم - تهران


شهر بازي - شمال

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

<# FILE_TAGS #>
اين هم لباس كردي هاي كه آقا جون سارايي از سنندج براش خريده

<# FILE_TAGS #>
پادري جديدي كه واسه سارايي خريدم ، خوشش مي ياد كه روش بشينه و تلويزيون نگاه كنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

<# FILE_TAGS #>
نمایشگاه گل و گیاه تهران

<# FILE_TAGS #>
پیاده روی روی مبل و بعد هم رفع خستگی روی مبل

<# FILE_TAGS #>
وقتی بهم تعارف نمی کنن ، خودم ور مي دارم ديگه

<# FILE_TAGS #>
ساعت ۲ شبه و دختري بي خوابي زده به سرش (عكس توي تاريكي گرفته شده)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

دختر نازم لباس محلي هاش رو پوشيده ، نيگاش كنيد

<# FILE_TAGS #>

ساراي نازم با لباس شمالي

<# FILE_TAGS #>
سارا خانمي با لباس كردي

  


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

امروز سارا خانم ۱۷ ماهه شده

<# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>
آدم وقتي خسته مي شه هر جا كه بشه دراز مي كشه ديگه

<# FILE_TAGS #>
سارا توي استخر توپش

<# FILE_TAGS #>
تولد دوست سارا ، مارال جون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

درسته كه خيلي دير شده ولي ما تازه تونستيم اين عكسها رو بذاريم توي وبلاگ
همه اينها عكسهائيه كه سارا در ايام عيد توي سفر انداخته
 
<# FILE_TAGS #>
سارا خانمي سر سفره عيد منتظر سال تحويل(شمال ، خونه مادر بزرگه)۱/۱/۸۸

<# FILE_TAGS #>
اينجا بروجرده ظهر روز ۲۷ اسفند

<# FILE_TAGS #>
اولين شام سال ۸۸ ، رستوران بوف بابلسر۱/۱/۸۸

<# FILE_TAGS #>
سارا فهميده اومده بوف واسه همين داره مي گه بوفففففففففف۱/۱/۸۸

<# FILE_TAGS #>
فروشگه ايران كتان قبل از كلاردشت سارا داره لباس انتخاب مي كنه۳/۱/۸۸


<# FILE_TAGS #>
كاخ شاه - رامسر۴/۱/۸۸

<# FILE_TAGS #>
پارك مركزي رشت۵/۱/۸۸

<# FILE_TAGS #>
مرز ايران و آذربايجان۵/۱/۸۸

<# FILE_TAGS #>
گردنه حيران اردبيل۵/۱/۸۸

<# FILE_TAGS #>
مقبره شيخ صفي اردبيل

<# FILE_TAGS #>
اينجا رودسره۶/۱/۸۸

<# FILE_TAGS #>
گوهر تپه بهشهر -باستانشناسها توي اين تپه آثار تاريخي هزاران سال قبل رو پيدا كردند

<# FILE_TAGS #>
عباس آباد نكا-سارا سوار بر قطار شهر بازي۹/۱/۸۸


<# FILE_TAGS #>
رستوران لوكس طلايي - تهران۱۱/۱/۸۸

<# FILE_TAGS #>
برگشت از سفر - و برف بين راه ۱۲/۱/۸۸


+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

سارا ديروز رفت تولد ، تولد ۸ سالگي روشنك كوچولو ، به سارا كه خيلي خوش گذشت ، با اينكه از همشون كوچولوتر بود و  باهاشون دوست شده بود
اينم عكساش
<# FILE_TAGS #>
اينم يه عكس دسته جمعي با مهمونها
<# FILE_TAGS #>
سارا وسط بچه ها داره به رقصشون نگاه مي كنه
<# FILE_TAGS #>
دخترم گرسنه اش شده خب ، داره ساندويچ مي خوره "البته بدون كالباس"

<# FILE_TAGS #>
خيلي از ماهي هاي توي آكواريوم خوشش اومده بود هي با نگاهش دنبالشون مي كرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

<# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

ر

روي كادر تصاويركليك كنيد تا عكسها رو نشون بده


خوب مي بينيد كه سارا
خانم توي اين عكسها مي ره سراغ كشو لباسهاش و لباس موردعلاقه اش رو انتخاب مي كنه و بعدش هم .........

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

اينم سارا خانمي توي ماشين بابايي ، دختري ديگه مستقل شده
Photo Flipbook Slideshow Maker

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 7:1 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

توي اين عكس از اينكه  تنها روي صندلي نشسته گريه افتاده ، مي گه منو بلند كنيد
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

سارا خيلي دوست داره تلویزیون نگاه کنه اینم دو تا عکس از آگهی نگاه کردنش
<# FILE_TAGS #>"
<# FILE_TAGS #>">>
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

<# FILE_TAGS #>">

<# FILE_TAGS #>
اين هم عكسهاي چهار  دست و پا رفتن سارا كوچولو ببينيد توي عكس دومي چقدر مصممه كه بياد دوربين رو از دستم بگيره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

<# FILE_TAGS #>
اينم منم با بلوكهاي رنگي

<# FILE_TAGS #>

سارا توي آب انار فروشي منتظر سفارششه....

<# FILE_TAGS #>
اين هم پا گذاشتن توي كفش بزرگترها
<# FILE_TAGS #>

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

به لينك "عكسهاي دخترم سارا" در قسمت " صفحات ديگه وبلاگ " كه بريد مي تونيد همه عكسهاي سارا رو ببينيد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  | 

ني ني ناناس ما لا لا كرده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط مامان ِ سارا  |